غربت من هر چی که هست ...

mahdye doostet daram

غربت من هر چی که هست ...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 17419


Powered by BlogSky.com

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386

فکر میکنی اگه جواب اس ام اس های منو ندی من فراموشت میکنم جواب تلفن رو ندی یادم میره که قرار بود واسه هم سایه بون باشیم نه عزیزم سخت در اشتباهی

کسی اینجا پیدا نمیشه بهش بگه چقدر دوسش دارم

فقط یه جورایی آدم میزنه به سرش دائم با خودش حرف میزنه خداییش سخته

کمممممممممممممممممممممممممممممممممممک

Go to fullsize image


دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386
حواست کجاست ...

خبر جدا شدن از تو مثل بمب صدا کرد دوستانی که داشت اسمشون از ذهنم پاک می شد هم با

 اس ام اس و پیغام های دور و نزدیک ابراز همدردی کردند !

هر کی منو میبینه می گه چیزی نیست پسر تو قوی تر از این حرفایی طوری نشده که همه چیز رو دست خدا بسپار ....

هیچ کس نمی دونه که تو این دل لعنتی چی میگذره حتی تو

 خسته نشدی از این همه بی محلی  دیگه هیچی ازم نمونده 

  

Go to fullsize image


دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386
هنوز هم دلواپسی ...؟

امروز نه صبحانه خوردم نه نهار نه کوفت نه زهر مار نه ... فقط تا دلت بخواد غصه خوردم گریه کردم آه کشیدم. آره گریه کردم به حال خودم به حال همه بچه هایی که آرزوشون رسیدن من به تو بود

خدای من جواب بچه ها رو چی بدم .

سرم داره می ترکه بس که کوبیدمش به دیوار ...

دیگه نمی تونم بنویسم ....


دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386
باورش سخته اما ...

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ...

 

گاه می اندیشم که خبر مرگ مرا با تو چه کسی می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی

 روی خندان تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد هم و تکان دادن سر

چه کسی باور کرد

 جنگل جان مرا 

آتش عشق تو خاکستر کرد ... 

 

Go to fullsize image


یکشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1386
سیاهی خیمه زد در من ...

واسه تو که عاشق سیاهی بودی جناب سرهنگ

معلم گفت: « بنویش سیاه! »
و پسرک ننوشت.
معلم گفت: « هر چه می دانی بنویس »
و پسرک گچ را در دست فشرد.
معلم گفت:
« املائ آن را نمی دانی؟ »
و معلم عصبانی بود.
سیاه آسان بود
و پسرک چشمانش را به سطل قرمز رنگ کلاس دوخته بود. معلم سر او داد کشید
و پسرک نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت و باز جوابی نداد.معلم به تخته کوبید
و پسرک نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سکوت کرد.
معلم بار دیگر فریاد زد:
« بنویس!
گفتم هر چه می دانی بنویس!»

و پسرک شروع به نوشتن کرد:


« کلاغها سیاهند ، پیراهن مادرم همیشه سیاه است، جلد دفترچه خاطراتم سیاه رنگ است. کیف پدر سیاه بود، قاب عکس پدر یک نوار سیاه دارد. مادرم همیشه می گوید :پدرت وقتی مرد موهایش هنوز سیاه بود . چشمهای من سیاه است و شب سیاهتر . یکی از ناخن های مادر بزرگ سیاه شده است و قفل در خانمان سیاه است. »


بعد اندکی ایستاد رو به تخته سیاه و پشت به کلاس و سکوت آنقدر سیاه بود که پسرک
دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت:


« تخته مدرسه هم سیاه است و خود نویس من با جوهر سیاه می نویسد. »


گچ را کنار تخته سیاه گذاشت و بر گشت.
معلم هنوز سرگرم خواندن کلمات بود.
و پسرک نگاه خود را به بند کفشهای سیاه رنگ خود دوخته بود.
معلم گفت:
« بنشین. »
پسرک به سمت نیمکت خود رفت و آرام نشست.
معلم کلمات درس جدید را روی تخته می نوشت و تمام شاگردان با مداد سیاه در دفتر چه مشقشان رو نویسی می کردند.اما پسرک مداد قرمزی برداشت و از آن روزمشق هایش را
با مداد قرمز نوشت .
معلم دیگر هیچگاه او را به نوشتن کلمه سیاه مجبور نکرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ایراد نگرفت. و پسرک می دانست که
قلب معلم هرگز سیاه نیست!


جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386
یادمان

نمیدونم چی شد اما انگار یه چیزی منو به طرف این مطلب هدایت کرد مطلبی که پایین میخونید از طرف یه دوسته که من نمیشناسمش اما به حرمت دل پاک اون مرحوم اینجا مینویسم تا ....

 گریه اگر این گریه بگذارد.

امیدوارم تو هم بخونی شاید قبل از اینکه دیر بشه ...

 

انا لله و انا الیه راجعون

 

سلام

 

من فرزاد هستم، دوست صمیمیه امیر

این پست رو به سفارش امیر مینویسم همون جوری که خودش ازم

خواسته بود و حرفهای امیر رو هم در آخر میذارم

اما من امروز یه خبر براتون دارم، یه خبر خیلی بد

چند روز پیش من و امیر رفته بودیم مدارک سربازی رو پست کنیم، تو راه برگشت بودیم که موبایل امیر زنگ خورد، امیر با خوشحالیه زیادی گوشی موبایل رو جواب داد، معلوم بود معصومه باهاش تماس گرفته که اینقدر خوشحاله. بیشتر از 3 هفته بود که امیر از معصومه بی خبر بود و هر چی تلاش کرده بود نتونسته بود معصومه رو پیدا کنه، ولی معصومه خودش تماس گرفته بود، امیر شروع به صحبت کرد، خیلی شادوشنگول بود ولی یهو سرجاش میخکوب شد، رنگش مثل گچ سفید شد، بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردو مات و مبهوت منو نگاه میکرد، گریه امونش نداد جلوی اون همه آدم تو خیابون زد زیر گریه، اصلا نمیتونست حرف بزنه وقتی یه کم آروم شد شروع کرد به گفتن چیزایی که معصومه بهش گفته بود، انگار هذیون میگفت ولی واقعیت بود،‌ معصومه، معشوقۀ امیر، 2 هفته پیش نامزد کرده بود، تو این یکی دو ماه اخیر قول و قرارها از قبل گذاشته شده بوده و معصومه واسه امیر فیلم بازی میکرده .

اولای غروب بود که امیر رو رسوندم خونشون، اوضاء روحیش خیلی بد بود. اون شب بهش زنگ زدم که گفتن خوابه، فردا ظهر با امیر تماس گرفتم، خواهرش گوشی رو جواب دادو گفت امیر حالش بد شده آوردیمش بیمارستان، رفتم اورژانس بیمارستانی که امیر رو برده بودن اونجا . . . . .

از اینجا به بعد رو دیگه نمیتونم شرح بدم چون دلم طاقت نمیاره، یه جور دیگه مینویسم‌ ؛


زمان      :       پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 12 ظهر
مکان      :       اورژانس بیمارستان
نام بیمار  :       امیر  ......
وضعیت بیمار : بیهوش

زمان      :       پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 9 شب
مکان      :       بخش مراقبتهای ویژۀ بیمارستان
نام بیمار  :       امیر  ......
وضعیت بیمار : بیهوش ، وضعیت جسمی رو به وخامت

زمان      :       جمعه 14 / 2 / 86 ، ساعت حدود 7 بعد از ظهر
مکان      :       بخش مراقبتهای ویژۀ بیمارستان
نام بیمار  :       امیر  ......
وضعیت بیمار :



انا لله و انا الیه راجعون


روح امیر ، به ملکوت اعلی پیوست


امیر برای همیشه از بین ما رفت، شاید به عشق پاکش رسید، عشقی که معصومه قدرش رو ندونست. پزشک امیر، علت فوت امیر رو استفادۀ بیش ازحد قرص های خواب آور قوی اعلام کرد و چون مقدار قرصها زیاد بوده نتونستن برای امیر کاری بکنن و امیر از مرگ نجات پیدا نکرد، همه چیز خیلی سریع و غیر منتظره اتفاق افتاد، نمیدونم ... شاید تصمیم امیر خیلی عجولانه بود ولی به هر حال امیر دیگه بین ما نیست. امیر، صبح روز شنبه با یک مراسم عالی و با شکوه که همۀ فامیل و دوستاش و همکاراش حظور داشتن، در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد، انگار روز عاشورا بود، چه جمعیتی اومده بود، سینه زنی، عزاداری، نوحه خونی، گریه، . . . . .

امیر، خیلی زود از بین ما رفت، ولی رفت، سنی نداشت، یه جوون 22 ساله، مثل یه شاخه گل پرپر شد، مطمئنا نه پدرومادر امیر، نه خواهرش و نه ما دوستاش دیگه صدای امیر رو نمیشنویم، دیگه مادر امیر نمیتونه برای خوشبختیه تنها پسرش رؤیایی داشته باشه، دیگه پدرش هیچ امیدی برای آیندۀ امیر نداره، دیگه خواهرش یه تکیه گاه امن نداره، همه چیز تموم شد. امیر با سن کمی که داشت یه مرد به معنای واقعی بود، خیلی با معرفت و گل بود، تا قبل از آشنائیش با معصومه هیچ وقت خنده از رو صورتش دور نمیشد ولی این آخریا خیلی افسرده شده بود . الان دیگه جسم بی جون امیر، زیر خاک، راحت و آسوده خوابیده، امیر برای همیشه چشماشو بست .

اما حرفی که من با معصومه خانم دارم اینه :

معصومه خانم ، هیچ کسی برای شما امیر نمیشه، هیچ کسی مثل امیر قدرو ارزشت رو نمیدونه، هم در حق خودت بد کردی هم در حق امیر ، این حرف رو تا آخر عمر آویزۀ گوشت کن ، هیچ کسی مثل امیر دوست نداره .

امیر بعد از آشناییش با معصومه همیشه یه چیزی رو برای من تکرار میکرد، میگفت :

«« یادت باشه هیچ وقت عاشق نشی ، اگه عاشق شدی این حرف رو یادت نره 
.::::::  یادمان باشد ، در عشق گر به وصال یار نائل آمدیم ، شکر خدا را گوئیم و سجدۀ شکر، و گر سرنوشتمان چیزی جز دوری یار و وصال در خیال نبود از آن پس جایگاه جسم و روح و قلب عاشقمان جاییست که آن را نامند ، گورستان  ::::::.  »»

امیر به این حرفش اعتقاد داشت، بهتر بگم ، ایمان داشت .

 


جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386
 
میدونم انتظار داری از خودم بگم یا از جناب سرهنگ اما چی بگم که نگفتنم بهتره سر درد شدم از بس سرم رو کوبیدم به دیوار چشمام هم که دیگه حسابی سرخ شده دستام میلرزه و انگار نفسام واسه نیومدن هزار بار بهونه میارن دلم پره از همه از خودم از ...دیگه نه جواب تماسم رو میده نه اس ام اسی نه یادی الان که دارم این حرفها رو مینویسم چشمام دوباره پر از اشک شده همه تو کافی نت دارن به من نگاه میکنن شاید هم می خندن دیگه هیچی مهم نیست اینجا شده واسه من یه سر پناه تو ای شهر غریب بچه ها یادتونه میگفتم این شهر واسه من جز درد هیچی نداشته یادتونه من با خنده هام گریه می کردم یادتونه می گفتم خدا منو فراموش کرده تو رو خدا بهم بگید همه اینا یه کابوسه یکی بیاد منو بیدار کنه به خدا دیگه طاقت ندارم فقط بیست روز کی باور میکنه خدای من یعنی فقط بیست روز تو این بیستو چند سال من باید طعم بودن رو حس میکردم گریه امونم نمیده تو رو خدا حالا من سر روشونه کدومتون بذارم کدوم یکی از شما ...یکی بیاد تو رو خدا کمکم کنید دیگه نمیتونم ...
 


جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386
خطوط عاشق

دو خط موازی متولد شدند پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید آنگاه دو خط موازی چشمشان بهم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند . خط اولی گفت : ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لرزید . خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .

من روزها کار میکنم ، میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم یا خط کنار یک نردبان . خط دومی گفت : من هم میتوانم خط کنار یک چهار گوش گل سرخ شوم یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط اولی گفت جه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .

در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمیرسند . و بچه ها فریاد زدند دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسند .

دو خط موازی لرزیدند و به هم نگاه کردند و خط دومی زد زیر گریه .

خط اولی گفت :نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود . خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت بهم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه . خط اولی گفت نباید ناامید شد ما از این صفحه کاغذ جدا می شویم و دنیا را زیر پا میگذاریم بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل مارا حل کند خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید از زیر در کلاس گذشتند ... از صحرا های سوزان ... از کوه های بلند ... از دره های عمیق ... از دریاها از شهرهای شلوغ ...

سالها گذشت :

 و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ریاضیدان به آنها گفت : این محال است هیچ فرمولی شما را بهم نخواهد رساند شما همه چیز را خراب میکنید فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت . پزشک گفت از من کاری ساخته نیست درد تان بی درمان است . شیمیدان گفت شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید اگر قرار باشد باهم ترکیب شوید همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد . ستاره شناس گفت شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما بهم مساوی با نابود شدن جهان است دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج می شودند کرات باهم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد . فیلسوف گفت متاسفم جمع نقیض محال است.

و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت : شما بهم می رسید ... نه در دنیای واقعیات . آن را در دنیای دیگری جستجو کنید ... دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفر هایشان ادامه دادند اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .: آنها کم کم میل بهم رسیدن را از دست میدادنند؛ خط اولی گفت : این بی معنی است که بهم برسیم . خط دومی گفت من هم همین طوری فکر میکنم و به راهشان ادامه دادند .

خط دومی گفت شاید ما هیچ وقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم . خط اولی گفت در آن بوم نقاشی حتمی آرامش می یابیم و آن دو وارد دشت شدند روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش . نقاش فکری کرد و بعد قلمش را حرکت داد.

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه بهم میرسیدند .


پنجشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1386
درد

این روزها بد جوری خط خطی ام .

 نمی دونم ...


پنجشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1386
... مثل همیشه

دوست دارم فزشته قشنگ رویاهای من


پنجشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1386
بدون شرح

 من به پایان رسیدم ...

هیچ کس برای به پایان رسیدنم اشکی نریخت .


دوشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1386
love 2007

love

چه روزگار غریبی است :

من تو را دوست دارم

تو دیگری را و دیگری مرا

و همه ما تنهاییم ...


پنجشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1386
یادت نره *

وقتی دو دستی خودت را تو ظرف اعتماد میذاری و

تقدیم دیگران می کنی

توقع نداشته باش که از تو سوء استفاده نشه


پنجشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1386
یادمانی از استاد ( ۱ )
دوست داشتن از عشق برتر است !
 
(( عشق یک جوشش کور است ، و پیوندی از سر نا بینایی . اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت . روشن و زلال ....
... عشق رو به جانب خود دارد ، خود خواه است و خود پا ! و حسود و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید . اما دوست داشتن رو به جانب معشوق دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را برای دوست می خواهد و او را برای او ، دوست می دارد و خود در میانه نیست !
دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلندترین قله های عشقهای بلند پائین نخواهم آورد !! ))                         
استاد شریعتی

پنجشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1386
روزهای دلواپسی (۱)

امروز عشق من مسابقه داره و من نگرانشم . دیشب خیلی با هم صحبت کردیم اما هنوز هر دو تامون از عشق می ترسیم اون از دلهره ها و غصه هاش و من از اینکه نتونم عاشقانه زندگی کنم خیلی میترسم از اینکه از دستش بدم دیگه حالو حوصله شکست رو ندارم فقط یه چیزو میدونم اونم اینکه تنها چیزی که منو سرپا نگه داشته عشق اونه جناب سرهنگ دوست دارم راستی یادم رفت بعد از تصادف دیروز .... بی خیال مواظب خودت باش هنوز تا ۱۵ خرداد خیلی مونده وقتی برگشتی دلم میخواد همه این روزهای پر از عذاب رو فراموش کنم و منتظر باشم تا ببینم تو چطوری از پس عشقت بر میای هنوزم احساس میکنم تو منو کنار خودت نمیبینی از فردا می ترسم بهم ثابت کن تو مثل بقیه نیستی ثابت کن کاش می شد هر دومون بهم ثابت می کردیم که چقدر همدیگه رو دوست داریم .


   1      2    >>

غربت من 1386


tkbleak.com