غربت من هر چی که هست ...

mahdye doostet daram

غربت من هر چی که هست ...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 17428


Powered by BlogSky.com

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386

پیش از پریروز شدن ِ امروز :

 

دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید


من بعد عبور

 

عقربه ها را مرور نخواهم کرد


وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من


و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست ،


ساعت به چه کار ِ من می آید؟


می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم !


مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین ،


که پیش از پریروز شدن ِ امروز


می پژمرد


دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم ،


بعد بیایم و با عصایی در دست ،


کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم ،


تا تو بیایی ،


مرا نشناسی ،


ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!


حالا می روم که بخوابم


خدا را چه دیده ای


شاید فردا


به هیبت پیرمردی برخواستم !


تو هم از فردا ،


دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر

 


دلواپس نباش


آشنایی نخواهم داد


قول می دهم آنقدر پیر شده باشم ،


که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،


مرا نشناسی


شب بخیر . . . !


سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386

سلام

سلامی از رنگ غربت

سلامی از رنگ تنهایی

 سلامی که شاید دیگه خبری از سلامتی توش نباشه

 تا هدیه ای باشه واسه کسایی که دوستتشان داریم

یه چند روزی دور بودم .

نمی دونم سیستم بلاگ اسکای دچار مشکل شده بود

 یا از لطف دوستانی بود که چشم دیدن همین چند صفحه دلتنگی رو نداشتند اما برگشتم .

خسته ام خیلی خسته .

سایه ای شدم که تو ازدحام این شهر غبار گرفته

 بی تفاوت به نگاه معنی دار مردم زندگی میکنه

خیلی ها نمی بینند خیلی ها بی تفاوت عبور میکنند ...

تنها دلخوشی ام این چند صفحه است 

و لطف همه شمایی که با کامنت هاتون این من خسته رو از لحظه دور میکنید

 لحظه آخر

 و شاید نفس های آخر ...

این پست رو تقدیم میکنم به همه عزیزانی که خواسته بودند من از خودم بگم و درد هام . 

 


شنبه 27 مرداد ماه سال 1386

 می خواهم خیال تو را راحت کنم!

 

تقصیر تو نبود


خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،


خاموش شود


خودم شعرهای شبانه اشک را،


فراموش نکردم


خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم

 


حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند ،

 


نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای

 

تنها آرزویم همین بود . . .

 


که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی

 


و بعد از قرائت بارانها ،


زیر لب بگویی :


« یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش ! »


همین جمله ،


برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان ،

 


کافی بود


هنوز هم جای قدمهای تو،

 


بر چشم تمام ترانه هاست!

 


هنوز هم همنشین نام و امضای منی!

 


دیگر تنها دلخوشی ام ،


همین هوای سرودن است

 


همین شکفتن شعله

 


همین تبلور بغض!


به خدا هنوز هم از دیدن تو


در پس پرده باران بی امان ،


شاد می شوم !

 


چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386

الفبا برای سخن گفتن نیست

 

برای نوشتن نام توست

 

اعداد

 

پیش از تولد تو به صف ایستادند


 

تا راز زادروز تو را بدانند


 

دست‌های من

 

برای جست و جوی تو پیدا شدند


 

دهانم

 

کشف دهان توست

 

ای کاشف آتش

 

در آسمان دلم توده برفی است

        

     !....که به خنده‌های تو دل بسته است


دوشنبه 22 مرداد ماه سال 1386

چه کسی فنجان‌ها را می‌شکند ؟


چرا خانه پر از شیشه‌های شکسته‌ی آبی است ؟


چرا مچ دستت کبود است ؟


مدام می‌پرسد...

 

من آن‌ها را نشکسته‌ام


برو یک کتاب فیزیک بخر


فصل تغییر ناگهانی فشار را بخوان


برو پی متافیزیک


من چه می‌دانم

 

پشت در گوش می‌ایستی


می‌پرسی :


به چه کسی می‌گویی آرام باشد ؟


چرا گفتی می‌توانید با هم دوست باشید ؟

 

در را باز می‌کنم


می‌لرزم


می‌خواهی دیوانه‌ام کنی


نمی‌فهمی چقدر تنهاست . . . !

 


 


پنجشنبه 18 مرداد ماه سال 1386

 

فاجعه نبودنت

 

 مرا در خلسه ای فرو بردست

 

تا به امروز

 

که مرگ را زیسته ام ....


دوشنبه 15 مرداد ماه سال 1386

از دستان من نیاموختی


که من برای خوشبختی تو

 

چه قدر ناتوانم

 

من خواستم با ابیات پراکنده‌ی شعر

تو را خوشبخت کنم

 

آسمان هم نمی‌توانست ما را تسلی دهد


 

خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،

 

 

به پایان ماه و به پایان سال موکول می‌کردم

 

هفته پایان می‌یافت

 

ماه پایان می‌یافت

 

سال پایان می‌یافت

هنوز در آستانه‌ی در

 

در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه می‌کردم

 

که کسی خوشبختی و جامه‌ای نو به ارمغان بیاورد

 

روزها چه سنگدل بر ما می‌گذشت

 

ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می‌کردیم

 

چه فرسوده و پیر شده بودیم

 

می‌خواستیم

 

با دانه‌های بادام و خاکسترهای سرد که

 

از شب مانده بود خود را تسلی دهیم

 

همیشه در هراس بودیم

 

کسی در خانه‌ی ما را بزند و ما در خواب باشیم،

 

چه ‌قدر می‌توانستیم بیدار باشیم

 

 

یک شب پاییزی

 

که بادهای پاییزی

 

همه‌ی برگ‌های درختان را بر زمین ریختند


 

به زیر برگ‌ها رفتیم

 

و برای همیشه خوابیدیم ...

نقل از سارای عزیز (پاگرد‌)

 


یکشنبه 14 مرداد ماه سال 1386

به من گفت :

 

 آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر میمیرم

 

 باور نمیکردم ...

 

باورم نمی شد فقط برای یک امتحان ساده به او گفتم بمیر....

 

سالهاست که در تنهایی پژمرده ام

 

 

 

 

                       kasi ke.jpg 

 

 

کاش امتحانش نمی کردم ...!                         

 

 


یکشنبه 14 مرداد ماه سال 1386

سال‌ها پیش از این


پیشگویان گفته‌ بودند


 

شبی ماه خواهد گرفت

 

و دزدان به قبیله‌‌ی ما خواهند زد


 

و هر چه داریم با خود خواهند برد

 

 

دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیده ‌است


 

که ماه می‌گیرد

 

امشب همه هرچه داشتند را پنهان کرده‌اند

من اما


نام و یاد تو را بر سر در خیمه‌ام آویخته‌‌ام


 

که با آنها نیز تنها بوده‌ام ... !

 

طاهره عبرالحنان


شنبه 13 مرداد ماه سال 1386

روزهای روشن خداحافظ ...

 

 

یاد عهدی که بستی

 

یاد قلبی که شکستی

 

منو آروم نمیذاره ... 


پنجشنبه 11 مرداد ماه سال 1386

شاد باش که از شادی تو دلشادم

 

تا تو شادی ز غم هر دو جهان آزادم

 

لذت زندگی همه خرسندی توست

 

به وفایمان که وفایت نرود از یادم

 


یکشنبه 7 مرداد ماه سال 1386

بر شانه هایم زدی

 

 که

 

تنهاییم

 

 را تکانده باشی

 

به چه دل خوش کردی؟

 

 تکاندن برف از شانه های آدم برفی .... !

 

 

 

 


سه شنبه 2 مرداد ماه سال 1386

من

 

 مثل دانش آموزی

 

 که دیوانه وار درس هندسه اش را دوست دارد

 

 تنها هستم ... !

 

( گیر ندید ربطش رو با عکس خودم نمی دونم ! )


غربت من 1386


tkbleak.com