غربت من هر چی که هست ...

mahdye doostet daram

غربت من هر چی که هست ...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 17430


Powered by BlogSky.com

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 23 شهریور ماه سال 1386

حرف هیچکس را باور نکن!

 

 

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد ،

 

 


اگر به حجله آشنایی ،

 


در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

 


و عده ای به تو گفتند،

 


کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد !

 


تو حرفشان را باور نکن !

 


تمام این سالها کنار ِ من بودی!

 


کنار دلتنگی ِ دفاترم

 


در گلدان چینی ِ اتاقم

 


در دلم...

 


تو با من نبودی و من با تو بودم

 


مگر نه که با هم بودن ،

 


همین علاقه ساده سرودن فاصله است ؟

 


من هم هر شب ،

 


شعرهای نو سروده باران و بوسه را

 


برای تو خواندم

 


هر شب، شب بخیری به تو گفتم

 

 
و جواب ِ تو را ،

 


از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم !

 


تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو ،

 


همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!

 


فرقی نداشت که فاصله دستهامان

 


چند فانوس ِ ستاره باشد،

 


پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،

 


اگر به حجله ای خیس

 


در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی ...

 

 




چهارشنبه 14 شهریور ماه سال 1386

شب ها که در خیابان خلوت خواب

 

 
پا به پای غرور و قافیه می روی

 

 
مرگ با لباس چین دار بلندش

 

 
پای پنجره ی اتاقم می آید

 


سوت می زند

 


و منتظر می ماند

 


قوطی قرص های این قلب بی قرار که سبک تر شد

 


مرگ هم بر می گردد

 


می رود سراغ سرایدار پیر همسایه

 

 
نه ! عزیز دلم

 


تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام

 


اینها که نوشتم حقیقت محض است

 


باور نمی کنی ، یک شب به کوچه ی دلتنگ ما بکوچ

 

کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است

 

 
بایست و تماشا کن


 

تا ببینی چگونه به دامن دریا و گریه می روم

 


بس کن ای دل ساده


 

صفحه صفحه برای که گریه می کنی ؟


 

کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند 


 
گوش کن! درمانده ی درد آلود

 

از پس پرده های پنجره


صدای سوت می آید . . . 


جمعه 9 شهریور ماه سال 1386
نامت را بنویسم ؟

دستم نه ،


اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد !



نمی دانم چرا

 


وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین

 


نگاه می کنم ،

 


پرده ی لرزانی از باران و نمک

 


چهره ی تو را هاشور می زند !

 


همخانه ها می پرسند :

 


این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است ،

 


که در بام تمام ترانه های تو

 


رد ِ پای پریدنش پیداست ؟

 


من نگاهشان می کنم ،

 


لبخند می زنم

 


و می بارم !



حالا از خودت می پرسم !

 


آیا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را

 


در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد ،

 


آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود ،

 


یا شورآبه ی گرم ِ نگاهی نگران ؟

 


پاسخ ِ این سؤال ِ ساده ،

 


بعد از عبور ِ این همه حادثه در یادت مانده است ؟

 


چهارشنبه 7 شهریور ماه سال 1386

 

دلم حسابی گرفته یه شونه می خوام واسه گریه ....

دلم هوار هوار تا گریه می خواد دارم به آخر خط می رسم

آهای همسفر با توام

آشنای بغض و غم  و سکوت برایم حجله غم برپا میکنی ...

انگار صدای قران می شنوم عکسم را  ....

 نه می ترسم برایش تجلی غم باشد  .... 

قرار ما هر پنجشنبه بهشت رضا قطعه گمنام

یادت که نمی رود ؟  


چهارشنبه 7 شهریور ماه سال 1386

به خودم چرا ،


اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!


 

می دانم بر نمی گردی!


 

می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید!


 

 

می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!


 

می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!


 

اما هنوز که زنده ام!


 

گیرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،


 

ولی زنده ام هنوز!


 

پس چرا چراغ خوابهایم را خاموش کنم؟


 

چرا به خودم دروغ نگویم؟


 

من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم!


 

باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد خواند !


 

این کارگری،


 

که دیوارهای ساختمان نیمه کاره کوچه ما را بالا می برد ،


 

سالها پیش مرده است!


 

نگو که این همه مرده را نمی بینی !


 

مرده هایی که راه می روند و نمی رسند ،


 

حرف می زنند و نمی گویند ،

 

می خوابند و خواب نمی بینند !


 

می خواهند مرا هم مرده بینند !


 

مرا که زنده ام هنوز !


 

(گیرم به زور قرص و قطره و دارو!)


 

ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام!



 

تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام!


 

تازه دوزاری ِ کج و کوله آرزوهایم را


 

به خورد تلفن ترانه داده ام!


 

پس کنار خیال تو خواهم ماند!


 

مگر فاصله من و خاک،


 

چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است،


 

بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم ،


 

که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود !


 

ولی هر بار که دستهای تو ،


 

(یا دستهای دیگری، چه فرقی می کند؟)


 

ورق های کتاب مرا ورق بزنند،


 

زنده می شوم

 

 

و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم!


 

اما، از یاد نبر!

 

 

در این روزهای نا شاد دوری و درد ،


 

هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود !

 

 


هیچ شانه ای !!! ...


غربت من 1386


tkbleak.com