غربت من هر چی که هست ...

mahdye doostet daram

غربت من هر چی که هست ...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 17432


Powered by BlogSky.com

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 29 مهر ماه سال 1386

هنوز خبری نیست

 

پاییز برگ های زردش رو ارزونی چشم های خسته این شهرشلوغ میکنه

 

نمی خواستم بگم اما وقتی تک و تنها زیر برگ ریزون فصل پاییز

 

 صدای برگ های زرد و می شنوم یاد دلی می کنم که عاشق این صدا بود

 

 دلی که تنها ی تنها رنگ پاییز رو ستایش می کرد

 

 دلی که حالا تک و تنها یه گوشه تاریک خسته از نا مهربونی های آدم های این شهر

 

 خاکستری داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه

 

 مرگی که همیشه آرزوش رو داشت .

 

 نمی دونم چرا دیگه هیچ چراغی توی این شهر چشمم رو روشن نمی کنه

 

دیگه هیچ نگاهی دلم رو گرم نمی کنه

 

 نمی دونم چرا دیگه جدایی درد بزرگ آدما نیست

 

 چرا آدمایی که یه زمانی دم از عاشقی میزدند حالا باید فراموش کنند که عاشق بودند .

 

 

چرا دلای آسمونی تنهان

 

 

آمدم اما نمی دانم چرا ؟

 

 

چرا ......................................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386

سلام به همه همراهان غربت من

 

همه ما منتظر نوشتن متنی از طرف سعید عزیز بودیم . دوستان صمیمی این چند روز همه

ما شاهد شرایط روحی بد سعید بودیم متاسفانه با وخیم شدن حال سعید و عدم توانایی

حضور  اون در غربت من ...

 

نمیدونم اما بیاید با هم دعا کنیم تا هر چه سریعتر سعید با همه دلتنگی ها و غربتش دوباره

تو جمع ما بیاد . 

 

این بار من اینجام تا غربت من مثل همیشه و شاید تلخ  تر از همیشه سبز باشه تمام دلخوشی

 سعید به همین دلتنگی ها بود و حضور گرم شما ، که سرمای این زندگی رو تحمل

می کرد .

 

تمام دلواپسی سعید دوری از شما و غربت من بود من کامنت های محبت آمیز شما رو به

 دست سعید میرسونم تا شاید مرحمی باشه برای زخم تنهایی داداش مهربونم .  ببخشید که

خودمو معرفی نکردم من صادقم به قول داداش همدم لحظات تنهاییش .

 

 و دست نوشته های داداشم که بوی غربتی سخت رو میداد و شاید قرار بود به دست

خودش چاپ بشه .

 

. . . این روزا خیلی  خط خطی ام ! رنگ آسفالت زمین چمن !

 

حتی کم رنگ تر ...حتی پر رنگ تر از اینم میشه ! 

 

 

نمی دونم چرا این شکلی ام !

 

مدتیه حس می کنم دریچه ی تنفسی قلبم کوچیک تر شده !

 

رگ هاش هم تنگ ترند . . .  صدای تاپ تاپ قلبم تبدیل شده به جیک جیک !

 

انگاری یه گنجشک کوچولو گیر افتاده تو قلبم و بدجوری بال بال می زنه و با نوکش

 

 می کوبه به دیوار نازک دلم . . . ! آخ . . . نفسم گیر کرد !


جمعه 20 مهر ماه سال 1386

نمی دانم چرا همه می خواهند ،

 

 طناب ِ امیدم را

 

از بام آمدنت ببرند !

 

می گویند ،

 

باید تو می رفتی تا من شاعر شوم !

 

عقوبتِ تکلم این همه ترانه را ،

 

تقدیر می نامند !

 

حالا مدتی ست که می دانم ،

 

اکثر این چله نشین ها چرند می گویند !

 

آخر از کجای کجاوه ی کج کوک جهان کم می آید ،

 

اگر تو از راه دور ِ دریا برگردی ؟

 

آنوقت دیگر شاعر بودنم چه اهمیتی دارد ؟

 

همین نگاه نمناک

 

همین قلب ِ بی قرار

 

جای هزار غزل عاشقانه را می گیرد !

 

می رویم بالای بام ِ بوسه می نشینیم

 

و ترانه به هم تعارف می کنیم !

 

در باران زیر سایه ی هم پناه می گیریم !

 

تازه می شود بالای تمام ِ ابرهای بارانی نشست !

 

آنوقت ،

 

آنقدر ستاره به روسری ِ زردت می چسبانم ،

 

تا ستاره شناسان

 

کهکشان ِ دیگری را در آسمان کشف کنند !

 

به چی می خندی ؟

 

یادت هست که همیشه ،

 

از خندیدن ِ دیگران

 

بر چکامه های پُر «چرا» یم دلگیر می شدم ؟

 

اما تو بخند !

 

تمام ترانه ها فدای یک تبسمت !

 

 

حالا برای همه می نویسم که آمدی

 

و سبزه ی صدایت در گلدان ِ سکوتم سبز شد !

 

می نویسم که دستهای سرد ِ مرا ،

 

در ضمیرِ این همه تازیانه گرفتی !

 

می نویسم که ...

 

بیدار شو دل ِ رؤیا باف !

 

بیدار شو . . . ! ؟


جمعه 20 مهر ماه سال 1386

امشب منتظرم باشید قرار ما هفت شب پشت پنجره این دنیای مجازی .

امیدوارم همه باشید .


پنجشنبه 19 مهر ماه سال 1386

این روزها بد جور خط خطی ام . میخواستم شعر جدید رو بذارم اما انگار منتظر یه اتفاقم دست و دلم واسه نوشتن منو یاری نمی کنه . شعری که درپایان این پست میخونید مربوط به چند ماه پیش میشه دوستانی که از قدیم با من همراهند شاید به یاد بیارند سعیده عزیز و علی گلم از بلاگ سوپ جو . به دو دلیل این شعر رو دوباره نوشتم اول بابت اینکه قرار بود از خودم بگم اما ....  تمام تلاشم رو دارم میکنم تا بتونم حرف بزنم اما سخته واسه کسی که این همه مدت سکوت کرده شروع کنه به شکستن دیواری که به دور خودش کشیده بود تا چشم هاش هیچ چیزی نبینند تا چهره معصوم      بی رحم ترین فرشته خدا رو یادش بمونه . و این شعر گویای همه چیز هست ...

با تمام احساسم تقدیم به همه فرشته های غمگینی که حوالی اندوه سزاوار پرواز نیستند  :

سعیده عزیز ( کاکتوس ) علی گلم (سوپ جو) ساینای مهربون . این جوری عزیز ( شما چند بار بخون تا بدونی امید ... ؟ )  رئوفه با احساس . سارا .  مهسا  .  فاطمه عزیز که این روزها جدال سختی با سرنوشت داره ساینایی که نمیدونم کجای این کره خاکی داره تو باتلاق زندگی دست و پا میزنه و داداشای عزیزم  صادق  یاسر  سعید و... که همه تو این شهر غبار گرفته درگیر و دار این سرنوشت شوم هستند . 

اشکی که میچکد بر کاغذ نامه ...

 

گفتی سالهای سرسبز صنوبر را فدای فصل سرد فاصله ی مان نکن

 

من سکوت کردم ...

 

 گفتی یک پلک نزده ، پرنده ای پندارمت که از بام خیال تو خواهد پرید

 

 من سکوت کردم ...

 

گفتی هیچ ستاره ایی دستاویز تو در این سقوط بی سرانجام نخواهد شد

 

 من سکوت کردم ...

 

 گفتی دوری دستها و همکناری دلها تنها راه رها شدن است

 

 من سکوت کردم...

 

گفتی قول می دهم هرازگاهی چراغ یاد تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله روشن کنم

 

من سکوت کردم ...

 

گفتی سکوت همیشه علامت همسویی ما بود! من سکوت کردم...

 

سکوت کردم

 - اما -

دیگر نگو که :

 

 هق هق ناغافلم را از آنسوی صراحت سیم و ستاره نشنیدی ...


یکشنبه 15 مهر ماه سال 1386
خواهش می کنم!

خواهش می کنم !

 

 

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی ،

 


که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!

 

به خودم گفتم

 

این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست !

 

ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من ،

 

در کوچه های بی دار و درخت ِ خاطره بود !

 

هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام

 

 

دیروز از پی ِ گناهی سنگین ، گذشته را مرور کردم !

 

 

از پی ِ تقلبی بزرگ ، دفاترِ دبستان را ورق زدم !

 

باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای !

 

شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان

 

به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند ،

 

این تبعید ناتمام را معنا کند !

 

یا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من ،

 

در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست !

 

یا سنگی که با دست ِ من

 

کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد !

 

یا نفرین ِ ناگفته ی گدایی ، که من

 

با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم !

 

وگرنه من که به هلال ابروی تو ،

 

در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام !

 

امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها ،

 

 

ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم !

 

 

برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم !

 

یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ

 

 

و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم !

 

 

پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه ،

 

 

دیگر نگو بر نمی گردی . . .


دوشنبه 9 مهر ماه سال 1386

سنگ مفت گنجشک . . . ؟

 

 

می آیی به اولین سطر ترانه سفر کنیم ؟

 

 


به واهی خنده های همان شهریور ِ دور !

 

به آسمان ِ پرستاره ی تابستان و تشنگی !

 

به بلوغ بادبادک و بی تابی تکرار

 

به پنجشنبه های یک کوچه گردی . . .

 


کوچه نشین و کتاب ساز !

 

همیشه مرا به این نام می خواندی !

 

می گفتی شبیه پروانه ای هستم ،

 

که پیله ی پاره ی کودکی ِ خود را رها نمی کند !

 

آنروزها ، آسمان ِ‌بوسه آبی بود !

 

آب هم در کاسه ’ سفال صداقتمان ،

 

طعم دیگری داشت !

 

تو غزلهای قدیمی مرا بیشتر می پسندیدی !

 

ردیف ِ تمام غزلها ،

 

نام کوچک ِ دختری از تبار گلها بود !

 

تو بانوی تمام غزلها بودی

 

و من تنها شاعر ِ شادِ این حوالی ِ اندوه !

 

همیشه می گفتم ،

 

کسی که برای اولین بار گفت :

 

« سنگ مُفت و گنجشک مفت »

 

 

حتماَ جیک جیک ِ هیچ گنجشک کوچکی را نشنیده بود !

 

حالا ،

 

سنگ ِ تمام ترانه های من مُفت و

 

گنجشک ِ شاد و شکار ناشدنی ِ چشمهای تو

 

 

آنسوی هزار فاصله سنگ انداز و دست و قلم . . . ؟

 

 


چهارشنبه 4 مهر ماه سال 1386

کمی نگران شدم !

 

رهایم کردی و رهایت نکردم!

 


گفتم حرف ِ دل یکی ست

 

هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی ،

 

کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری

 

 منتظرت خواهم ماند !

 

چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم

 

و چهره ی تو را دیدم !

 

گوشهایم را بر زخم زبان این و آن بستم

 

و صدای تو را شنیدم !

 

دلم روشن بود که یک روز ،

 

از زوایای گریه هایم ظهور می کنی !

 

حالا هم ،

 

از دیدن ِ این دو سه موی سفید این همه تعجب نمی کنم !

 

فقط کمی نگران می شوم!

 

می ترسم روزی در آینه ،

 

تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند

 

و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی !

 

تنها از همین می ترسم . . . ؟


غربت من 1386


tkbleak.com