غربت من هر چی که هست ...

mahdye doostet daram

غربت من هر چی که هست ...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 17433


Powered by BlogSky.com

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386

Aziz_060985.jpg

 

بی فایده بود  ....

 

تو چی فکر میکنی ؟

 


چهارشنبه 23 آبان ماه سال 1386

 

به کجا می بری مرا ؟ 

 

 

 با توام ای

 

 

خاتون خوب خواب و خاطره

 

 زلال زرد روسری
 

 

چرا مدام در پس پرده ی گریه نهان می شوی ؟

 

 

 استخاره می کنی ؟

 

 

به فال و فریب فراموشی دل خوش کرده ای

 

 

یا از آوار آواز و  ترانه می ترسی ؟

 

 

 به فکر خواب وخستگی چشمهای من نباش
 

 

امشب هم
 

 

میهمان همین دفتر و دیوان درد و دریایی

 

 

یادت هست نوشته بودم
 

 

در این حدود حکایت
 

 

همیشه کسی خواب دختری از قبیله ی بوسه را می بیند ؟

 

 

باور کن ، هنوز
 

 

دست به دامن گریه که می شوم

 

 

تصویر لرزانی از ستاره و صدف
 

 

 

در پس پرده ی دریا تکان می خورد
 

 

 

نمی دانم چرا
 

 

بارش این همه باران
 

 

غبار غریب غروبهای بهار و بوسه را

 

 

از شیشه های این همه پنجره پاک نمی کند ؟ 
 

 

تو  ؟  
 

 

تو که آن سوی کتاب کوچه ها نشسته یی
 

 

خبر از راز زیارت هر روز من
 

 

با ساکنان این حوالی آشنای گلایه و گریه داری ؟
 

 

آه ! می دانم
 

 

سکوت آینه ها
 

 

همیشه
 

 

جواب تمام سوال های بی جواب بغض و باران است

 



 


یکشنبه 20 آبان ماه سال 1386
به بهانه دلتنگی برای قیصر شعر ایران نازنینی که عاشق زیست و عاشقانه پر کشید  ...

 

هوای گریه دارم  ...!

 

 

واژه ، واژه

 

 

سطر ، سطر

 

 

صفحه ، صفحه

 

فصل ، فصل

 

 

گیسوان من سفید می شوند

 

 

همچنان که سطر ، سطر

 

 

 صفحه های دفترم سیاه میشوند

 

 

خواستی که به تمام حوصله

 

 

تار های روشن و سفید را

 

 

رشته  رشته  بشماری

 

 

گفتمت که دست های مهربانی ات

 

 

در ابتدای راه

 

 

خسته می شوند

 

 

گفتمت که راه دیگری انتخاب کن

 

 

دفتر مرا ورق بزن !

 

 

نقطه ، نقطه

 

 

حرف ، حرف

 

 

واژه ، واژه

 

 

سطر ، سطر

 

 

شعر های دفتر مرا

 

 

مو به مو حساب کن !

 

ش ـ ق . امین پور

 

 


پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386

 

...  « قاف »

حرف آخر عشق است  

آنجا که نام کوچک من آغاز می شود .

 

( ق . امین پور )

 

 به وسعت اندوهمان یادش گرامی روحش شاد .


چهارشنبه 9 آبان ماه سال 1386

 

سلام به همه همراهان غربت من

 

 

این منم سعید دلتنگ کوچه های بیقرار و خالی از عشق این شهر خاکستری .

بیقرار همه شما بودم و دلتنگ این چند خط دلتنگی . نمی دونم خوب یا بد اما هنوز هستم

 هنوز تو این همه سیاهی آب در هاون دل واپسی های خودم می کوبم . آدمایی مثل ما که

هیچ  چاره ای جز فرود آوردن سر تعظیم در برابر سرنوشت ندارند تو همچین شرایطی

میگن خواست خدا بود تقدیر این بود حتمی حکمتی در کاره !!!  اینجاست که اگر کفر

نگفته باشم خدا هم اندیشه کنان غرق این پنداره شاید هم می خنده . حکمت بود یا تقدیر

خواست خدا بود یا غده ای که این همه مدت تو دلم تو گلوم بود منو راهی کرد و این مدت

از همه شما بی خبر بودم . اما شما ....

شرمنده این همه احساسم و تا ابد مدیون نگاه مهربون همه شما .

 

 و صادق عزیز که دیگه نمی دونم باید چطوری احساسم رو بهت ابراز کنم .

 کاش می تونستم جبران کنم .

نمیدونم شاید اینجا نیاز به یه خونه تکونی اساسی داشته باشه

پس کمکم کنید با هم کلبه ای از جنس شعر و غزل و نور بسازیم

برای تمام دقایقی که از این دنیا سیریم ... دلم گریه میخواد و برگ ریزون ... پاییز !

خدا ممنون  . . .

 

تقدیم به فرشته مهربونی که ...

 

 شیر آشپزخانه خانه ما چکه می کند

 

 


و من از صدای مداوم قطره ها خوابم نمی برد !

 


همین بهتر !

 


سه هفته تمام است ،

 


 که حتی به خوابم نیامده ای !

 


وقتی خانه خوابها

 


از رد پای رؤیای تو خالی باشند ،

 

دیگر به کفر ابلیس هم نمی ارزند !

 

باز گلی به جمال هر چه بیداری بی دلیل !

 

می توانم در این بیداری ،

 

به مسائل بهتری بیندیشم !

 

می توانم حرفهای بهتری بزنم !

 

باید حرفهایم آنقدر محکم باشند ،

 

که بعدها

 

بتوانم رویشان بایستم !

 

حرفهای حساب !

 

که هرگز بی جواب نیستند !  نبوده اند !

 

اصلاُ می توانم کمی گریه کنم !

 

برای مرد نارنجی پوش پارک

 

 

برای کودکان گلفروش بزرگراه ونک ،

 

که هر سال

 

دو برابر می شوند!

 

برای بچه گربه هایی که سه روز تمام است ،

 

در موتورخانه خانه همسایه ناله می کنند !

 

برای مادرشان ،

 

که مش رمضان ،

 

 - سپور ِ محله ما -

 

چهار روز پیش جنازه لهیده اش را

 

با چرخ دستی خود برد !

 

برای خودم که سالهاست ،

 

عطر ِ روسری تو را در کیسه کوچکی حفظ کرده ام !

 

برای غزلک غمگینی که یک شب ،

 

در پس تپه های پرسه و پرسش ناپدید شد !

 

برای تمام کتابهای ناتمام هدایت !

 

برای شادمانی شاملو ،

 

در آستانه آخرین در !

آه ! کویر ِ‌کور این همه گلایه !

 

چند چشم چشمه شکل سیرابت خواهد کرد ؟
 

 

بگو !

 

چند چشم ِ چشمه شکل ؟؟؟


چهارشنبه 2 آبان ماه سال 1386

سلام 

دوستای عزیزم میدونم باید زود به زود بیام اما به خدا این روزها حسابی درگیر  شدیم .

اما تو اولین فرصتی که پیش اومد اومدم تا یه کوچولو خبر بدم

امروز با دکتر سعید صحبت کردیم حال عمومیش رو به بهبود . اگه خدا بخواد امشب

آخرین شبی که تو ... و شاید تا یکی دو هفته دیگه غربتی با رنگ و بوی تازه تر .  دلم

خیلی روشنه شاید هیچ فکر نمی کردم به این برگ ریزون برسم  . اگه خدا بخواد این جزء

آخرین پست هاییه که من افتخارش رو دارم و می نویسم . شاید زود باشه اما  خدای

مهربونم ممنون که دعای منو تمام فرشته های مهربونی رو که تو غربت من در کنار من

و یاد سعید بودند رو بر آورده کردی خیلی دوست دارم خدا جون خیلی زیاد .... حالا که

این همه مهربونی یه کاری کن حالش از اینی که هست بهتر بشه تا بیاد پیش همه اونایی

که دوسش دارند و دوستشون داره . شاید فردا همون روزی باشه که منتظرش بودیم شاید

فردا فرصت این پیش بیاد که بلاخره تمام کامنت های محبت آمیز شما رو به داداش

برسونم . 

خورشید فردا رنگی دگر خواهد بود اگر ... ؟

 

 


غربت من 1386


tkbleak.com