غربت من هر چی که هست ...

mahdye doostet daram

غربت من هر چی که هست ...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 17424


Powered by BlogSky.com

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 15 بهمن ماه سال 1386

 

وقتی کبوتر واژه یی

 
در تور بی طناب ترانه می افتد

 
 بر می دارمش


می بوسمش


 و رهایش می کنم


 همان بوسه برای تداوم ترانه ام کافی ست

 


 به زدودن اشکی از زوایای گریه ها رضایت نمی دهم

 


 نمی خواهم شعرم را به خط خوش بنویسم

 

 
 نمی خواهم از پی واژه ها تا پلکان کتاب و کوره راه لغت نامه ها سفر کنم

 


 تنها می خواهم


 دمی سر بر شانه یی بگذارم

 

 
 و به اندازه ی دوری دست مرداب و دامن درناها گریه کنم

 

 
 دیگر اینکه چرا

 

شانه یی آشناتر از سپیدی کاغذ و قامت قلم نمی یابم

 


 جوابش در چشم های توست

 

 
 که شهد نام و شکوه شانه ات را

 


 از گریه های من دریغ می کنی

 

 
حالا که کسی در حوالی خلوت خاموش ما نیست

 

 
 لحظه یی به دور از قافیه های غرور و گلایه به من بگو

 

 
 ایا تمام این ترانه های اشک آلود

 


 به تکرار آن روزهای زلال زنبق و رازقی نمی ارزند ؟

 

 

 

 


جمعه 5 بهمن ماه سال 1386

هرگز از بی کسی خویش مرنج


 

هرگز از دوری این راه مگو


 

و از این فاصله ها که میان من و توست


 

و هر آنگه که دلت تنگ من است


 

بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

 

 

تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد


 

و بداند که دل من با دل توست

 دوستان عزیز این شعر یادگاری از یکی از بهترین ها بود نه من نه اون عزیز هیچ کدوم شاعرش رو نمی شناسیم .

تو این سه روزی که آف داشتم هر روز یک پست نوشتم تقدیم به تقدس نگاه فرشته ای  که غبار روی دل پاکش نشسته . دیشب با تمام وجود بودنش رو حس کردم نمیدونم چرا اما دلتنگی من این روزها رنگ دیگه ای به خودش گرفته کاش ...  


پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386

نمی دانم چقدر از بی تو بودنم گذشته است و چقدر ندیدنی ها را بهانه روزگار دانستم ....

 

اما

 

کاش می آمدی تا برایت از راز غربت نشینی ام می گفتم

 

 و آنچه را که در درون خاموشم می گذرد، می دیدی!

 

یک سال دیگر نیز گذشت اما

 

                                                     نیامدی

                                                                              ندیدی

 

شب لحظه ای به سایه خود بنگر، تا روح بی قرار مرا بینی ....

 

 

 


چهارشنبه 3 بهمن ماه سال 1386

وصیتم این است 


 این قلم خیس گریه را
 

به کودکی در جنوب جستجو بسپار

تا در دفتر مشق های نا تمامش بنویسد
 

 

آن مرد سیب دارد

آن مرد انار دارد
 

آن مرد سبد ندارد
 

 

یا هر پرنده یی را که از پهنای پنجره ی کلاسش گذشت
 

 

نقاشی کند
 

گوش کن
 

صدای آن پری پریشان نی نواز را می شنوی
 

که هنوز
 

 

بعد از گذشت این همه روز
 

 

خواب بلند دریا را آشفته می کند ؟
 

 

نمی خواهم جز او کسی برایم گریه کند


 

راضی به غلتیدن قطره یی هم بر گل گونه هایت نیستم
 

 

می خواهم در جنگلی از درختان کاج خاکم کنند
 

 

تا عطر سوزنی کاجها همیشه با من باشد
 

 

مثل نگاه تو
 

 

که تا خاموشی واپسین فانوس افروخته ی دنیا همراهم است
 

 

برای کفن هم همان ترمه ی تا خورده ی یادگاری خوب است

 

 

تنها اگر به قبای قاصدکی بر نمی خورد
 

 

تاری از طلای مویت را
 

در دست من بگذار
 

می خواهم وقتی به انتهای آسمان رفتم
 

 

آن را به موهای بلند خورشید گره بزنم
 

تا هر کس خورشید را نگاه کند

 

خطوط پاک چهره ی تو را ببیند

آن وقت همه خواهند دانست

بانوی بهاری من که بوده است !
 

 

همین را می خواهم و
 

دیگر هیچ . . .


غربت من 1386


tkbleak.com