غربت من هر چی که هست ...

mahdye doostet daram

غربت من هر چی که هست ...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 17434


Powered by BlogSky.com

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 3 بهمن ماه سال 1386

وصیتم این است 


 این قلم خیس گریه را
 

به کودکی در جنوب جستجو بسپار

تا در دفتر مشق های نا تمامش بنویسد
 

 

آن مرد سیب دارد

آن مرد انار دارد
 

آن مرد سبد ندارد
 

 

یا هر پرنده یی را که از پهنای پنجره ی کلاسش گذشت
 

 

نقاشی کند
 

گوش کن
 

صدای آن پری پریشان نی نواز را می شنوی
 

که هنوز
 

 

بعد از گذشت این همه روز
 

 

خواب بلند دریا را آشفته می کند ؟
 

 

نمی خواهم جز او کسی برایم گریه کند


 

راضی به غلتیدن قطره یی هم بر گل گونه هایت نیستم
 

 

می خواهم در جنگلی از درختان کاج خاکم کنند
 

 

تا عطر سوزنی کاجها همیشه با من باشد
 

 

مثل نگاه تو
 

 

که تا خاموشی واپسین فانوس افروخته ی دنیا همراهم است
 

 

برای کفن هم همان ترمه ی تا خورده ی یادگاری خوب است

 

 

تنها اگر به قبای قاصدکی بر نمی خورد
 

 

تاری از طلای مویت را
 

در دست من بگذار
 

می خواهم وقتی به انتهای آسمان رفتم
 

 

آن را به موهای بلند خورشید گره بزنم
 

تا هر کس خورشید را نگاه کند

 

خطوط پاک چهره ی تو را ببیند

آن وقت همه خواهند دانست

بانوی بهاری من که بوده است !
 

 

همین را می خواهم و
 

دیگر هیچ . . .


غربت من 1386


tkbleak.com